تبليغاتX
باز هم اتاق دور سرم به دوران افتاد

باز هم اتاق دور سرم به دوران افتاد

 It has been opened more than just an eye

 so many butterflies appear


.descend on my tongue

 

خیلی بیشتر از یک چشم،باز شده

یک عالمه پروانه

پدیدار شوید!

با دهان من بپیوندید.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 20:24 توسط فندک |


ما که اهل پیاز خورد کردن نبودیم

یک مشت بهار پاشیده رو هیستامین چشم ها

که خط های مشکی از زیر پلک هامان پیش روی کرده اند

این طوری راکباز تر به نظر می رسیم

 

منم که دست می کنم گنجشک های درونم را می ریزم وسط اتاق

متورّم تر از همیشه یک گوشه وارونه می شم از عبور و مرور  ِ

چه جمعیتی!!

 

با پسرهای آدم شیطنت کرده بودم

 که خدا لای انگشت هام  این خودکار را گذاشت و  محکم فشرد

فشاری که - نگاه کن - من هنوز درد دارم

از خودکاری که دستم دوباره گزگز افتاده

 رگ گردنم را یکی گاز می گیرد

 

آره من زیر همین خودمان پخش و پلام

لاشه ی کلاغ ها از من دهن باز کرده اند

از ترقوه به بالا تکه تکه می شوم

 

وقت داریم در مژه هامان شریک شیم و آرزو کنیم؟

۱۳۸۷/۲/۲۱

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 9:21 توسط فندک |


تمام آن سال های صورتی

من به سالم ترین انجیرها مشکوک بودم

و به انتقامی احمقانه از کرم هایی فکر کردم

که هرگز وجود نداشتند

در چشم های گریه اوم

لباس عروسی مادرم قشنگ ترین لباس بود

و یقه ای بازتر از مال آن را بلد نبودم تصور کنم

همراه قدّی که می کشیدم مترها به من شماره می دادند

وگاهی واقعاً هیچ چیز بهتر از شماره های الکی نیست

و غریبه هایی که در کمال خمیازه می پرسند : الو؟

تا یک ساعت و ده دقیقه یک قصه با گیلاس و خامه ی اسپشیال

براشان بگویی

دارم تغییر رشته می دم از اسپاگتی به آش

                                                   ماش

                                                   کاش.......

ساکت نمی شم نه!

من با کفش های ورنی پرنسسم

دختر یک پادشاه ورشکسته

که ۱۷ سال صورتی تصور کرده بودم همه چی خوبست

جز قوز بینی ام

فقط لب هات را بد جایی گذاشته اند..

من بی کفش های ورنی پرنسسم

دختر یک پادشاه ورشکسته 

۱۳۸۷/۲/۳

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 16:49 توسط فندک |



پنجره در من تا شده است

آسمان ریخته توی شکمم با تمام مخلّفات

ستاره ها در من به قار و قور افتاده اند

یک روز  ِ روشن گرسنه ام!

اتوبان می ریزد توی بدنم ـ با هر چیزی که توش هست

این خط کشی ها تا پیاده رو پررویی می کنند...

من دهانی از تنفس co2 می شوم

۱۲ ماه سال در من هلال می شود

و جهان راحت در یک نفر جای می گیرد!

مرگ در پایان همه اش با من شریکست

دارم انگار متوقف می شوم!

حرکات در جعبه ای از من خشکشان زده

یک جایی وسط شهر پخشم!

با پنجره ای که در من دست و پا می زند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 16:17 توسط فندک |


خاک بازی!

تا کِی اش را نمی دانم

ولی خاک بازی

با دست های نوچ و لواشکی

بینی ات را شناختم

از لای نرده ها درآمده با یک جفت چشم و دوتا ابرو

و دستی که تا شانه ام دراز می شود

آجیل هات رو با من تقسیم کن - حیاط را - و همه ی چیزهای خوب

پشت بام ها به هم راه دارند

و دست ها...

دست ها با انگشت وسط به ما اشاره می کنند

دست های نوچ ِ یواشکی

تمام چیزهای خوب تقسیم کردنی اند

ببین

چیزی که می خواهم تو نیست

پس به نرمی یک سیاست دخترانه شانه از زیر دستهات خالی می کنم

و آنقَدَر دور می شوم تا...جایی که باید همین اطراف باشی

یک دکّه ی کم رنگ روزنامه

با تیترهایی که تماماً توی من تیر می کشند

دبیرستان پسرانه ای که به آن حس مالکیت دارم

و سرپایینی پرشیبی که از آب خوری لیز می خورد تا بانک

و کبود می شود در شقیقه ها

من طناب داری دخیل بسته ام به عقده هام

ما که تقسیم کردنی نیستیم!

آن هم در رطوبتی که لای انگشتها پوست می اندازد

و بی اندازه تنهایی

که پاسم می دهد از هجوم هاشورها تا باران

لازمت دارم برای روزهای دیوانگیم

می گذارمت روی همین میز - رو به روی هوا

با سینه ها ی پر مو و چشم های عجیب

تا بلرزم و جیغ بکشم و موی کوتاهت را

که توی مشت من جمع نمی شود

ولی چیزی که می خواهم این نیست...

دورتر می شوم از جایی که باید همین اطراف باشی

(صدای تسمه ی دوچرخه ات! احمق!)

شلوغش نکن!

تنهام - و گُمم در خیابانی از خودم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 0:35 توسط فندک |


 

در وسط تمام آب های بزرگ

آب های سرد

خورشید تف مالی می شود 

 گلوله می شود و محکم می چسبد به گردن شب

چرخ ها سرگیجه می روند

- الآن فرداست-

همه چیز آب خواهد شد

هویج بستنی - آیس پک

دندان هایت را به فرشته های ثروتمند تعارف کن!

خورشید حلقه می شود و محکم می پیچد دور گردنش

آخ اگر فرفره ها جهت را فراموش کنند..!!

- این پسر اسب نیست-

برایم از مهره های نامتحرک بگو

به شکل راست ترین ابروی خودت

 بشکن

و احتمالا جز خودم کسی به قدّ تو

نسبت به ابرها احساس مسئولیت نکرده است

این پسر اسب نیست

دندان شدیم و گلوله شدیم و زیر بالشی منتظر شدیم

که پُر بود از پر  ِ فرشته های فلج

فرفره ها جهت را یادشان رفته

ارّابه نمی فهمد

این پسر اسب نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 20:54 توسط فندک |


ما بچه های ایرونی

جنّای تو زیرْشیروونی

گل های ناز و خوشگلیم

نه جیش داریم - نه بزدلیم

ما خیلی عاقل هستیم و

با فاصله صف بستیم و

نظم و رعایت کردیم و

به کوری عادت کردیم

ما بچه های بالغیم

ما سالمیم - ما صادقیم

بااااااااااااااااااز میشیم

بسته میشیم

ناااااااااااااااز داریم

خسته میشین

اگر به ما حال بدهید

می پّریم تو حوض نقاشی

کی می گیره!؟ پلیس باشی

به ما می گه لات و لاشی

تو لحظه های فحاشی

می خوام که تو پیشم باشی

ما بچه های میهنیم

ما حرفمون رو می زنیم

از خونه بیرون نمی ریم

درسامونو یاد می گیریم:

هرکی که ابرو بر داره

خدا اونو دوس نداره

موهای هرکی سیخ باشه

شامش ایشالله میخ باشه!

ما همه شاد و راضی و

با هم دیگه هم بازی و

حالا که فصل سرد شده

دوباره وقت برف شده

مدرسه ها تعطیل می شه

دنیا ولی بخیل می شه

گاااااااااااااااز می خوایم

نشت می کنه

ناظممون

غش می کنه

می آد صدای فحاشی

مدادمو می تّراشی؟

بعدِ کلاس نقاشی

کاشکی هم آغوشم باشی

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 10:21 توسط فندک |


تو توی چشم هات چیزی گذاشتی

چیزی شبیه انگشتهای آن سالِ کذایی

وقتی برای عکس ها مان شاخ می گذارد

چیزی شبیه با خدا لاسیدن

یا پایانی ترین فریادهای روشن زایمان...

نامعادله ی چشمکهای تو را هم من حل کنم لابد؟

تو بی شک یک فرشته توی مشت چپت داری!!

فرشته ای که از صدای نبض تو نخ کش خواهد شد

و دروغ های اسقف دست مرا هم به تو  لو  خواهد داد

گل یا پوچ بازی کنیم یکشب...!

 - دکمه هایت را ببند -

گل تو - من پوچ

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 11:12 توسط فندک |


I was a 16 year old girl with my own dreams
but I was never summarized in my boyfriends and jeans
I could feel the gross smell of our mistaken life
will never forget how bloody I cried

I had reasons with my young logic
If I never even trusted myself
If I made 1000 mistakes,well
I was just 16.

feeling like a lost child
nobody will be there to take my hand...
nobody will show me the way...

nobody will come with me 'till the end
and if somebody does

I don't deserve

_________________

من دختر ۱۶ ساله ای بودم با رویا های خاص خودم

اما هرگز در دوست پسرها و جین هایم خلاصه نشدم

می توانستم بوی زننده ی زندگی غلطمان را حس کنم

فراموش نخواهم کرد که چگونه خون گریه  کردم

 

با منطق بچگانه ام دلایلی داشتم

اگر حتی به خودم اعتماد نداشتم

اگر ۱۰۰۰ بار اشتباه کردم..خب

فقط ۱۶ سالم بود

 

احساس یک بچه را دارم

هیچ کس دستم را نخواهد گرفت

هیچ کس راه را نشانم نخواهد داد

هیچ کس تا انتها با من نخواهد آمد

و اگر کسی بیاید

من لیاقتش را ندارم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 14:8 توسط فندک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
شهریور 1386



پیوندها

باران تلخ
لیمو بانو
Deev
ویارهای پسری آبستن
ترانه بازی
KHod SaaNso0oRiiiii
تراوشات ذهنی یک ابله
تخته سیاه
دم پایی های من گم شد
CHOCOMATE
فلانی
دهقاني
یادداشت های زیرزمینی
اتاق تمام فلزي
ژیلتــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
د مثل داستان
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin